|
رفيق بي کلک مادر
|





لحظه ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام مستم
باز مي لرزد دلم دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را دست !
و آبرويم رانريزي دل !
لحظه ديدار نزديک است
اسمتو واسه دلخوشي ميخوام ...
دلتو واسه عاشقــي ميخوام ....
صداتو واسه ارامــش ميخوام ....
دستت رو واسه نوازش ميخوام ...
پاهاتو واسه همراهي ميخوام ....
عطرت رو واسه مستي ميخوام ...
خيالت رو واسه پرواز ميخوام ...
خودت رو واسه پرستش ميخوام 
اگر دورم زديدارت دليل بيوفاي نيست
وفا اين است که نامت را
هميشه زير لب دارم....................!

مي خواهم زندگي کنم در چشمانت و بميرم در آغوشت و دفن شوم در قلبت![]()



يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بي سر و پاي نکنيم


پرنده هاي درونم چقدر غمگين اند
پرنده هاي که از اين پس تو را نمي بينند
نشسته اند که شايد دوباره برگردي
و از سخاوت دست تو دانه بر چينند
چقدر هر که بيايد گمان کنند توي
سپيد پر بزنند و سياه بنشينند
بيا مقابل چشمان شاعرم بنشين
که خنده هاي تو بهترين مضامين اند
i love you![]()

پلک پنجره ها سنگبن شده
پرده افتاده
و من ميان تنهاي تاريکم
پلک نخواهم گشود
نفرين به هرچه پنجره ي بي تو
آزادي غريبه اي بيش نيست
لحظه به لحظه درختان
پيش چشم من دار دار مي شوند
ولحظه ها
سرگيجه هاي مداوم تا بوده و هست درختان دسته ي تبر شده
تا بوده و هست درختان دسته ي داس شده تا بوده وهست درختان چوبه هاي دار شده
محبت را ز ماهي بايد آموخت
که از آبش جدا گردد بميرد


در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع
روز شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست
بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلي فرست
ورنه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمع

در حسرت ديدار تو آواره ترينم
![]()